تبليغاتX
"سایه عشق"


"سایه عشق"

برای عشق تمنا كن ولی خوار نشو.

برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده .

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر .

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن .

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن .

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش.

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط سایه | |

هیچوقت عشق رو گدایی نمیکنم 


چون هیچوقت چیز با ارزشی به گدا داده نمیشه

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط سایه | |


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط سایه | |

گاه می رویم تا برسیم

کجایش را نمی ‌دانیم

فقط می‌ رویم تا برسیم

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست

باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده...
گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی
پدرم می گفت تصمیم نگیر
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

 

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط سایه | |

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سایه | |

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط سایه | |

ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های


این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...


شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط سایه | |

آوس پنسکی در کتاب ترتیوم اورگانوم می گوید:


 "عشق پدیداری است کیهانی که عالم چهار بعدی یا دنیای شگفتی ها 


را برای آدمی می گشاید"

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط سایه | |

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشــــ ـق توست...

برای تویی كه احسا سم از آن وجود نازنین توست ...


برای تویی كه تمام هستی ام در عـــشـــ
ـ ـق تو غرق شد...

برای تویی كه چشـ ـمانم همیشه به راه تو دوخته است...


برای تویی كه مرا مجذوب قلــب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...


برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عـــشــــ ـق ، قـلبت چه بی باك است...


برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط سایه | |

من، در این گوشه قلبم که پر از تنهاییست

 

به تو مى اندیشم

 

من تو را میخواهم در خلوت تنهایى هام


من که د لتنگ به اندازه بى مهرى تو

 

شب ها، خواب چشمان تو را مى بینم

 

لب خندان تو را مى بوسم


گر چه شمعم کم نور

 

گر چه جسمم خسته

 

گر چه دستم بسته

 

گر چه با من بى مهر

 

گر چه چشمت بسته

  

من تو را میخواهم  

  

من تو را میخواهم

 

من تو را مى جویم  

    

در پرتو بیرنگى تنهایى هام

 

و با دو چشمم که پر از تنهاییست

 

من تو را مى یابم

 

من تو را میخوا نم در لحظه باورهایم

 

من تو را مى بوسم در خم کوچه رویاهایم

 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط سایه | |

One In A Million Hearts
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط سایه | |

قدرتمندان عشق را ساختند، تا دیگران استفاده کنند
ضعیفان عشق را ساختند، تا ظلم بالاسری ها را تحمل کنند
اغنیا عشق را ساختند، تا فقرا محتاج بمانند
فقرا عشق را ساختند، تا زنده بمانند
عاقلان عشق را ساختند، تا دیوانگان را با آن خطاب کنند
دیوانگان عشق را ساختند، تا عاقلان را مسخره کنند
پسرها عشق را ساختند، تا سرپوش هوس هایشان کنند
دخترها عشق را ساختند، تا آن را برای خود قفس کنند
 

و انسان ها عشق را ساختند، تا وجه تمایزی با حیوان کنند

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط سایه | |

  :: www.Canimgrubum.org ::
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سایه | |

عشق، عشق بردبار است،مهربان است، عشق در آتش حسد نمی سوزد، عشق اطوار ناپسندیده

ندارد، غرور ندارد، نفع خود را خواهان نیست، خشم نمی گیرد، سوء ظن ندارد، از ناراستی

شاد نمی شود، اما به راستی به شعف می آید، در همه چیز صبر می کند، همه را باور می کند،

همواره امیدوار است و همواره بردبار.

عشق هرگز نابود نمی شود، اما پیشگویی ها، نیست می شوند و زبان ها پایان می یابند و دانش

زایل می شود، زیرا دانش ما جزئی است و پیشگویی ما جزئی است. اما آنگاه که کامل بیابد،

جزئی نابود خواهد شد.

آنگاه که طفل بودم همچون طفلی سخن می گفتم و احساسم کودکانه بود، آنگاه که مرد شدم،

کارهای کودکانه را ترک کردم.

بر گرفته از: عطیه برتر پائولوکوئلیو

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط سایه | |

عشق از نه عنصر تشکیل شده است

بردباری: (عشق بردبار است)

مهربانی: (مهربان است)

سخاوت: (عشق در آتش حسد نمی سوزد)

ظرافت: (عشق اطوار ناپسندیده ندارد)

فروتنی: (غرور ندارد)

تسلیم: (نفع خود را خواهان نیست)

تسامع: (خشم نمی گیرد)

معصومیت: (سوء ظن ندارد)

صداقت: (از ناراستی شاد نمی شود، اما به راستی به شعف می آید)

بر گرفته از: عطیه برتر پائولوکوئلیو

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط سایه | |

ای غارتگر غرور سر بلند من، نمی دانم

چگونه به تو بپیوندم

اگر بهشتی هستی بگو، تا تعظیم کنم تمام خدایان را

اگر دوزخی هستی

بگو تا جهان را پر از گناه کنم

اگر سرزمین تسخیر شده ای

بگو تا پوستم را پرچمت کنم ...

و اگر همانند من کولی آواره ای

برایم حد و مرزی بکش و مرا سرزمین خویش کن

dzu8pdl6jlrdnnw8rz.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط سایه | |

ای آن که دستم را گرفته ای، هر که هستی،

بدون یک چیز، همه چیز بی فایده ست،

پیش از آنکه مرا بیش ازاین بیازمایی،

منصفانه هشدارت می دهم.

من نه آنم که گمان می کنی،

بس متفاوتم.

کیست که مرا می خواهد پیرو من شود؟

کیست که داوطلب است تا دستخوش هیجان های من شود؟

راه مشکوک است، نتیجه نامعلوم، شاید ویرانگر

باید دست از هر چیز دیگربشویی،

از تو خواهم خواست که من،

تنها و یگانه معیار تو باشم،

حتی نوآموزی ات طولانی و مشقت بار خواهد بود،

باید تمام نظریه های پیشین زندگیت را رها کنی،

و همه هم نوایی ات را با زندگان پیرامونت.

پس اینک مرا واگذار،

پیش از آنکه خود را بیشتر بیازاری

دست از شانه ام بردار،

رهایم کن و به راه خود برو.

والت ویتمن (برگ های علف)

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط سایه | |

نیچه وجوه تمایز در درک زن ومرد  از واژه  ی عشق را  این گونه مطرح می کند .  " واژهای

عشق در حقیقت برای مرد و زن ّ دو معنای متفاوت دارد، این خود یکی از شرایط عشق میان

دو جنس مخالف است که یکی احساس و تصور خود از "عشق " را با احساس و تصور طرف

مقابل یکسان نداند .          

این دو گانگی و تفاوت از دید نیچه ، بر بنیاد تصورات زنانه و مردانه شکل می گیرد ، یعنی هر

دو جنس مخالف ( زن و مرد ) با توجه به وجود افتراقی که باهم به لحاظ زن بودن و مرد بودن

دارند ، درک از واژه ای عشق نیز نزد آنان فرق دارد. نیچه در ادامه این بحث ، دریافت اش را

در مورد  تصور زن و مرد از مقوله ای عشق ، روشن تر بیان می کند : " آن چه که زن از

عشق می فهمد ، نسبتا روشن است: به نظر او عشق فقط خلوص و فداکاری نیست ، اهدا و

بخشش تمام و کمال جسم و روح است  بدون هیچ گونه  قید شررط و ملاحظه ای از هیچ بابت،

او از واگذاری خود تحت شرایط و بنابر ملاحظات خاص ، می ترسد."     نیچه درین پیش

داوری ، عشق را از چشم انداز زن ، چیزی جز بخشش تمام  و بدون قید و شرط جسم و روح

نمی داند .این بخشش بدون قید و شرط از دید نیچه ، به نحوی ایثار  پنداشته می شود  که فقط

می تواند ویژه ای زن باشد و نه مرد .  اما نیچه در مورد مرد عکس این بر داشت را دارد:"

اگر یک مرد، زنی را دوست داشته باشد ، دقیقا همین گونه عشق را از او انتظار دارد ، اما

هرگز نمی خواهد همان احساس زن را داشته باشد ، اگر مردانی پیدا شود که همان میل اهدا و

بخشش کامل را هم داشته باشند ، حقیقتا آن ها دیگر مرد نیستند.  مردی که مانند زن عشق می

ورزد به زن کامل تری تبدیل می شود."

نیچه این تفاوت در عشق میان زن ومرد را امری طبیعی ، اما قابل بحث  می داند و وجوه 

تمایز میان درک دو جنس مخالف از عشق را در "ایثار " زن و کمال یافتن مرد از این ایثار می

داند :" زن خود را نثار می کند و مرد از او فزونی و کمال می یابد ."  به باور این فلسوف

عشق در چشم انداز زن بخشش بدون قیط و شرط (ایثار ) است که مرد با دریافت آن تعالی و

کمال می یابد و جنبه های شخصیت فردی اش بیش از پیش تکمیل می شود .

چیزی که در تفکر نیچه در باره ای تصور زن ومرد از عشق دریافت می شود رویکرد متضاد

میان درک زن ومرد در باره ای عشق است ، اما او این تضاد را امر طبیعی می دا ند  واز هم

سوی احتمالی این تصور میان زن و مرد اظهار نگرانی می کند. "اگر هر دو (زن و مرد ) این

چنین بودند (یعنی درک شان از عشق و رفتار شان در پیوند با این مساله هم سان می بودند )،

نمی دانم واقعا چه اتفاقی می افتاد .........شاید خلاء وحشتناکی بوجود می آمد.

با توجه به تاکید نیچه بر بنیاد پیش داوری هایش در باره ی تصور زن و مرد از عشق، او شاید

نخستین متفکری است که بر وجوه تمایز تصور زن و مرد از عشق ، اشاره می کند و بحث در

مورد این مسآله را به لحاظ دیدگاهی پی می گیرد .

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط سایه | |

Lovely Pictures of Hearts 32 52 Lovely Pictures of Hearts
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط سایه | |

Lovely Pictures of Hearts 23 52 Lovely Pictures of Hearts
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط سایه | |


آخرين مطالب
» برای عشق...
» هیچ وقت...
» آسمان عاشق
» گاه می رویم
» عشاق
» قلب
» ای شـب از رؤیـای تـو رنگیـن شـده ...
» عشق چیست؟
» برای تو ...
» من تو را می خواهم

Design By : RoozGozar.com